یادداشتی بر کنسرت گروه جانا به قلم رضا عابدیان

melodymag

وقتی فهمیدم برای اولین بار صدابردار به عنوان یک همراه و همکار با نوازندگان بر روی صحنه می رود بسیار خوشحال شدم. چراکه حرفه صدابرداری همیشه مهجور و درپرده است. صدابرداران در استودیو گام به گام شکل گرفتن یک اثر هنری با آن همراهند تا شکل گرفتن نهایی اثر. در کنسرت ها نیز اولین افرادی هستند که از ساعت ها قبل در سالن حاضرند و بعد از کنسرت نیز آخرین افرادی هستند که سالن را با جمع آوری تجهیزات ترک می کنند. گاهی حتی ضعف نوازندگان و یا صدادهی گروه در یک اثر یا یک اجراء زنده به صدابرداران حواله می شود ولی اگر صدا خوب باشد و درخشان ؛ کمتر از آنها یاد می شود.

به هر حال این همفکری مهدی پاک نژاد و رامین مظاهری و فرهاد اسدی در گروه جانا جای تقدیر دارد. این کنسرت از جهت دیگری نیز حائز اهمیت بود و آن اینکه از شمار زیاد نوازندگان تکنیکی سازهای سنتی این روزها کمتر کسی حاضر می شود کنسرت تکنوازی، دو نوازی و یا حتی سه نوازی ارائه دهد چون نوازندگان جدید ،نتیست و مجری هستند و مطلبی در خور برای ارائه ندارند. این بعد از موسیقی سنتی ایران یعنی تکنوازی که تکیه بر فکر و احساس و در لحظه بودن نوازنده می باشد در این سال ها کمرنگ شده است.اما جانا تنها با یک میز صدا ، یک سه تار و یک تنبک بر روی صحنه تالار رودکی حاضر شد. اصلا فکر نکنید که در این کنسرت، رامین مظاهری با میز صدا؛ کارهای افکتیو انجام داده باشد بلکه رامین به زعم من؛ نقش ویژه دیگری داشت که در پایان این یادداشت به آن پرداخته ام.
مهدی پاک نژاد قبل از کنسرت توضیح می دهد که قطعات اجرا شده ، بخشی از آلبومی است که به زودی منتشر خواهد شد.تم های اجرا شده جذاب اند و مضراب های مهدی گیرا؛ فرهاد اسدی هم به شدت توانمند در همراهی با افکار ملودیک مهدی پاک نژاد ظاهر می شود.حرکت دستان فرهاد موزون و صدای انگشتانش بر تنبک ، شگفت آور می نمایاند.جدای از جنبه جذاب موزیک که به اندازه ؛کافی وموجز بود و درست در زمانی که می باید قطع می شد، نقش رامین مظاهری در این کنسرت ، اجرا را به یک هنر مفهومی تبدیل کرد.او هر از گاهی بین قطعات فاصله گذاری می کرد و این کار را با پخش قطعاتی از گفتگوهای نوازندگان حین ضبط البوم این اثر در استودیو انجام می داد.
من قبل از رفتن به این کنسرت فکر می کردم این عزیزان از جهاتی (روانشناسی و جامعه شناسی مخاطب) قصد انجام کار مخاطره آمیزی را دارند. دلایل من در پی خواهد آمد اما ترفند های مجریان این کنسرت همه را نقش برآب کرد.
الف) برخورد روانشناسانه:

فروید مدعی است که هنر از شادی های دوران کودکی آغاز می شود اما اواز تقلیل دادن هنر به رفتار کودکانه پرهیز می کند.البته فروید اصطلاحی را برساخته که از آن بعنوان شکل صوری لذت یاد می شود .او کارکرد هنر را همان ارائه شکل صوری لذت می داند که در آن هنرمند عرصه “خیال”خود را به مخاطب پیشکش کرده و یا رشوه می دهد.درست عین نقشی که کلمات و یا تصورات در یک لطیفه دارند. این شکل صوری هنر همان مبانی زیباشناختی آن است که شاید راز نهفته هنر بوده و فروید تشخیص می دهد که در برابر تحلیل مقاومت می کند چرا که شاید هنر همان توانایی تبدیل رویاهای روزانه به هاملت یا شاه لیر باشد . همه ما رویاهای روزانه داریم اما هنرمند خلاقیتی دارد که ما نداریم و آن بخشیدن حالت جمعی به خیالات خود است تا دیگران هم بتوانند از آن لذت ببرند.به عبارتی ناخودآگاه هنرمند با یک محتوای ظاهری استتار شده و غیر مستقیم بازنمایی می شود. درجات لذتی که ما از آثار هنری می بریم گوناگون است.عده زیادی در این سال ها کوشیده اند تا ثابت کنند موسیقی سنتی ایرانی دیگر یک هنر به پایان رسیده بوده و فاقد اثربخشی با ایجاد رضایتمندی لذت مدارانه در مخاطب است.حتی برخورد برخی از اساتید و موسیقی شناسان با این ژانر مانند برخورد با یک شیء زیر خاکی یا عتیقه است.کسانی که عنوان می کنند از این موسیقی به نسبت موسیقی های دیگر عصر حاضر، سرمست نمی شوند انسان های این زمانه اند.زمانه ای با هژمونی گسترده نوعی تلقی از هنر که در آن تنها ارزش ؛ ارضاء تمایلات و سائق های مهارنشده است.تمایلاتی که بقول فروید بر سیراب کردن امیال مهار شده همیشگی و یا قبلی می چربد.این اقتصاد بصرفه در انرژی سایق ها در آثار هنری دنیای امروزه بی پرده و عیان بوده واصلا بصورت یک قاعده کلی و عمومی قابل استفاده برای همگان در آمده است! این که در ایران مخاطب مدام درپی آثار ساختارشکن است و هر نوع شکست در ساختار امری نو تلقی می شود حاکی از پرده پوشی این رنج است.تخدیری که در آثاردنیای نو! نهفته است آن تخدیر خفیفی نیست که هنرهای پیشین و سنتی ایجاد می کرد و با ظرافت در بیان ؛ باز نمایی و فرم ،آدمی را مجذوب می ساخت بلکه شبیه کارکرد مواد سکرآور ، خشن ، بی پرده و البته بسیار موثر و حتی شبیه لذائذ بی واسطه ای است که هر زمان اراده کنیم در زیر چترآن قرار گرفته و به سرعت از فشار واقعیت رهایی خواهیم یافت.بی شک مختصات انسانی عصر حاضر نیز متفاوت از پیش است .به خودم گفتم بسیار هنر باید … که هنرمندان جانا برای رضایت این مخاطب باید بکار گیرند و درصدد بودم ببینم چگونه چنین مخاطبی را راضی از سالن به بیرون خواهند فرستاد.می دانستم” موزیک به تنهایی” این مخاطب را بیقرار و کلافه می سازد .سابق بر این رسم بود پیش در آمدی نواخته شود .این اینترو در آهنگ های پینگ فلوید به ۱۰ دقیقه هم می رسید.سپس شنونده در ساحت خیال هنرمند قرار می گرفت و سیر می کرد اما حالا کسی تاب و توان موسیقی بی کلام ندارد و می خواهد هر چه سریعتر آن رضایت مندی حاصل از کلام را بدست آورد.کلامی که آمیختنش با موسیقی تنها “فراغ بالی مخاطب “را در پی خواهد داشت و موسیقی را تنها به محمل و تمهیدی تبدیل می کند که شعر در آن متجلی می گردد.
melodymag

ب) رویکرد جامعه شناختی:
حالا انگار همه ما آوانگارد شده ایم چرا که به نقل از ژان کلر الگو ها را نه در گذشته که در آینده جستجو می کنیم و پارادایم زیباشناسی مان در انهدام خشونت آمیز مرز بسیار شبیه هم شده است.با دوستی صحبت می کنم.می گوید هنوز موسیقی فناتیک دوران قجر؟ و ادامه می دهد من دوست دارم به کنسرتی بروم که فریاد کنان با خواننده اش بخوانم و با کوبش درام قلبم بلرزد.حالا قیمت بلیطش چند هست؟ وقتی بی هیچ بحثی برای متقاعد کردنش قیمت بلیط را می گویم پاسخ می شنوم که چه گرووون!!!استیون مایلز در کتاب شهرهای مصرفی می نویسد:انسان ها فقط شهروند شهری که در آن زندگی می کنند نیستند بلکه مصرف کنندگان در شهر هستند.یعنی آنچه که در توسعه شهری بیشتر اهمیت دارد مصرف است نه تولید و در این بین با فراورده فرهنگی چونان خرید یک کالا برخورد می کند.شاید اگر من می پرسیدم گران نسبت به چه؟ دوستم از پاسخ در می ماند اما بی گمان سه موضع پنهان یا آشکار در کلامش هست:۱- خود را در زمینه موسیقی آوانگارد می داند و موسیقی کلاسیک ایرانی را فناتیک و ارتجاعی قلمداد می کند.جای شگفتی بسیار دارد که فرهیختگانی از این دست به آن اندازه که خود را در هنر آوانگارد می پندارند اما در اموری مانند اداره خانواده ،حقوق شهروندی و یا در سیاست بسیار ناشیانه ویا دست کم ،محافظه کارانه عمل می کنند.این گونه دوستان که تعدادشان نیز بسیار زیاد است به جای به چالش گرفتن مدیریت هنری موجود که سکان دار ، شریک و مسلط بر درآمدزایی افراد و نهادهای هنری است، با آن وارد معامله هم می شوند و ضمن تقویت آن ،بر هنرمندی می تازند که لابد از این کنسرت میلیاردر خواهد شد وبه خود می گویند چرا من باید چنین هزینه ای برای میلیاردر شدن مجریان این کنسرت بپردازم در حالیکه حتی یک قرکمر هم با موزیک شان نداده ام.۲- شباهت سبک زندگی امروزی ما در اغلب نقاط دنیا ، دوست من را برآن داشته است تا نگاه مصرفی این سبک از زندگی را به همه کنش های خود تعمیم دهد.گویا دارد قیمت کفشی را که قبلا خریده با قیمت بلیط کنسرت مقایسه می کند…گران ؟ ارزان؟ چگونه می توان قیمتی برای یک اثر هنری گذاشت؟
واما در کنسرت جانا ؛ جدای از اجرای خوب نقش صدابردار بسیار جالب بود. شیطنت های صدابردار چیزی را در من یادآوری کرد که به آن بسیار فکر کرده ام.شنیدن صدای گفت و گوی دو نوازنده با صدابردار در استودیو ،گذشته فریز شده ای بود که در لحظه کنسرت هویت می یافت و زنده می شد.هربار که رامین آرام و مرموز پشت میز صدا قرار می گرفت فکر می کردم اکنون اتفاق مورد نظر من خواهد افتاد.اما هر بار مایوسانه منتظر دوباره برگشتن رامین می شدم.فکر می کنم اعضاء گروه سه نفره جانا در این پروژه به خوبی واقف بودند که مهمترین پروژه ها نیز به سرعت برق تکمیل و فراموش می شوند.حتی یک اثر هنری که در زمان خود بسیار بزرگ می نموده و بالاتر از آن یک نظریه مهم که مسیر تکوین بشر را عوض کرده ، زمانی به پایان رسیده و بقول جین کازز نویسنده کتاب وزن چیزها، پفی می کند و در تاریکی محو می شود.اما گذرا بودن با بیهودگی و به حال خود واگذاشته شدنی که این روزها در کنه آثارهنری به ما دیکته می شود ، متفاوت است.معنای این قسمت های کنسرت جانا برای من این بود که آن چه می ماند به غیر از سونوریته خوب نوازندگان ، مهارت آنان ، ملودی پردازی خوب و…تنها روابط دوستانه،مکالمات،مباحثات و مشاجراتی ست که شاید در تکمیل این پروژه درگرفت تا مهدی و فرهاد و رامین به هم نزدیکتر شوند و همدلی و همفکری شان در آستانه بهار به بار نشیند.آنچه در پایان این کنسرت با خود به بیرون از سالن می بردی تنها در دو کلمه خلاصه می شد: محبت و صداقت.

مشترک مطالب مجله ملودی شوید!

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*